تبليغاتX
حـــــــــــرفهـــای تنهــــــــایی
سکوتم سنگین و زجرآور هم که باشد...از جنس شیشه است...!تو دیگر آن را مشکن!!
پ..ن. خیلی تلاش کردم که زود تر بیام اینی شد که  الان می بینید.(چقدر زود)

پ..ن.. عروس شدی.بسیار زیبا تر از ان که فکرش را می کردم.(خودتم فکرشو نمی کردی)

پ..ن..پیچ و خم های جاده چقدر سخت و طاقت فرسا می شوند وقتی پروانه ای مثله توو رو ازم گرفته باشن.

پ..ن..خرید عید چه حالی می ده با اونی که زیااااااد دوستش داری

پ..ن..سالگرد پیوندمون مبارک عشقم

پ..ن..چه ضد حالی شد کادو بهم ندادی حتی موقعی که انتظار داشتم(تنها بودیم)

پ..ن..دلم می گیره وقتی فکر می کنم تو وقت شو هر کردنته

پ..ن..دیگه نمی دونم

پ..ن.. جستجو واسه کارت تبریک سال نو(دسترسی به این سایت...)

پ..ن..سال نو رو به همه دوستای خوبم تبریک می گم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:38  توسط مینــــــو  | 

 

چه قصه ي قشنگي؟

 با زم بگو تا خوابم ببره

همونه كه دوست دارم

 تو يه شب زمستوني سرد و قشنگ تو يه ده دور افتاده وقتي همه  مردمهاش چشاشي خستشونو  روي هم مي زارن و خواب گندم زار مي بينن 

يكي از درد داره به خودش مثله مار مي پيچه؟؟

اروم لحافشو به دندون مي گيره تا صداش در نياد

تا دختر كوچولوش كه  چشم براه باباش بود تا از جبهه  برگرده  و اروم خوابش برده بيدار نشه

اما نه....

 انگار اسمون صداشو  شنيده

داره كم كم با هاش هم ناله مي شه

داره صداش در مياد

 شايد داره

ما مان بزرگ اون خونه رو بيدار مي كنه

كمكش كننين تفلكي رو.....

تويه شب باروني و خيس

دختر كو چولويي به دنيا مياد

ميگفتن

خوشكله....

 دستو پايي كشيده و سفيد و باريد

زير نور كمرنگ اتاق واسه اولين باز چشاشو باز مي كنه

چشاي درشت و سبز رنگ

مامانه انگار ازش مي ترسه!!!

ما مان بزرگه!!!

بســـــــــــــم الله!!!

مگه چشه دخترم ؟ به اين خوشكلي!!!

دختر كو چو لو  هه از همون موقه عاشق با رون مي شه

 تو يه روز نمناك و باروني تا تي تاتي مي كنه

تو يه روز باروني و خيس مي ره مدرسه

تو يه روز ي كه با رون ريز ريز از اسمون مي اومد پايين

 وقتي توي اون بارون از مدرسه بر مي گشت

وقتي كتابچه هاشو زير چادرش قايم كرد كه نكنه خيس بشه

وقتي كه .....فهميد انگار دلش هم مثله پاش ليز خورد و ...... عاشق شد

وقتي كه....

 توي  يه شب بارونيه خيسه خيس عروس  شد و رفت خونه ي بختش!!!

.

.

.

.

.

.

.

.

.وقتي كه

تو يه شب با روني و خيس اروم و بي سرو صدا كه همسايه هاا از خوابشون بيدار نشن با يه پارچه  سفيد اونو بردن!!!!

 اخه اون هميشه عاشقه

تنهايي

سكوت

بارون

بود.

 

تولدم مبارک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 11:28  توسط مینــــــو  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:49  توسط مینــــــو  | 

 

 

مرا ببخش منی که قرار بود سنگ صبورت باشم و بشنوم و دم نزنم

 منی که قرارمان بر ان شد که بشنوم و بشنوم همین...کاری دیگر بلد نبودم... بودم!!!؟

 منی که گفتمت زندگیم را که با تمام وجود دوستش دارم ...

 برای تو داده ام  اما باز هم خوشحالم که .... می توانم سنگ صبورت باقی بمانم

 مرا ببخش مهربانم...

 سکوتت در این ماه ها ذره ذره ابم کرد

 میگفتی ... با نگاهت ...

 بارفتارت....

 فراموشش کرده ام ... دیگر رهایم کنید

 اما من تو را می شناختم .... نکرده بودی

 این را از بیتابی که در وجودت موج می زند می فهمم

 تو نمی توانی دروغ بگویی ... تو همچون منی..

 چشمهایت بازگویی همه چیزنه..

  این را از خبر دیدنش ..

 و کشیدن جیغی و فریادی که در ان شلوغی کشیدی با تمام وجودم فهمیدم

 از لرزش لبت.....لبی که همیشه تو را همیشه رسوا می کند برایم

 مرا ببخش که مانند بقیه ادمها بی مهر شده ام!!!!

 باور کن نشده ام....

 مرا مجبور کردند...!

 ان کسی که روزی خودت گفتی چرا به او نگفتی مقصر منم نه تو!!

 و من دیشب گفتم...با تمام بغضی که در گلو داشتم واشکهایی که  راه گو نه ام را تی می کردند و می چکیدن

 انگار که داشته باشی به کسی خیانت می کنی...

 ایا من خیانت کرده ام به تو....!!!؟؟؟

 با خشمی که در وجودش بود خنده اش گرفته بود از من

 می گفت مگر می خواهی ادم بکشی ...چرا پر پر می زنی

 بگو و راحتم کن....من بی خیال شده ام...

 اما نشده بود می دانستم .. می شناختمش...

 نمی دانست گفتن رازی که قول داده بودی نگویی و داری عکسش را انجام می دهی کمتر از ادم کشتن نیست

 آن هم برای من...

 منی که با کارتون نی نی اشکم سرازیر می شود و خوردن اب از یخچال را بها نه می کنم برای ندیدن اشکم...

 مرا ببخش مهربان...

 می دانم با مهر سکوتت سیلی محکمی به من می زنی....

 مرا ببخش!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:30  توسط مینــــــو  | 

 

 

این روزها انگار چشام همه چیز رو یه جور دیگه ایی می بینه

 یه جوریمم انگار

نگاهم به همه چی مشکوک شده

هر چی می بینم دوست دارم زودی یه چیزی در مو ردش بنویسم

اما....

 کو وقت...!

دلم واسه خودم می سوزه........گاهی

بهشون می گم به خدا منم گناه دارم...

چند لحظه بعد خندم می گیره انگار.......تو دلم!!

وارد خونه که می شم شوقی بچه گونه میاد سراغم

می دونم خونه نیست..دلم می گه.. سالگرده میاد....شاید..!

چقدر تغییر کرده اخلاق و رفتارش....سرد!!

انگار نه انگار که از ما بوده.... بوده! شاید به زور..

تلفن.. زبون نیشدار...شنیدم که نمیاد...تحمل ندارم.. می رم بیرون از اونجا...

قبرستون... سکوتش..عاشقشم...!!

بدو ورد..

سالگرد باباشونه!؟

پس چرا نیومدن؟

اینا که اومدن چرا لباس عروسی پوشیده پس...

دلم انگار می خنده

ارومش می کنم بهش می گم هیسس شاید لباس سنگین تر نداشته....شاید!! یعنی می شه؟!

همه هستن...؟شایدم نه!

انگار که هستن ولی دقت که کردم نبود!

 تو قبرستن...

سومین سالگرد!

دیدن نو عروس!

ذوق می زنم می بینمش

چه زود دخترا تبدیل به خانوم خونه می شن؟!

شاید برش اقایون خوبه..؟  شاید!

بازم طاقت نمیاره

 مثله همیشه  

اونی رو می گم که همیشه به خاطر دیگران بغضشو می خوره

اونی که گریه ش خرابم می کنه

 اونی که....

یه فرشتس..

خلوت تر می شه ....انگار

 یکی زجه می زنه

داد می زنه

عمه ولم کن تو رو خدا

 گریه می کنه اونی که هیچ کس انتظار نداشت..

تلخ می شه تو دهنشون

اونایی که تو سردی قبرستون می خوردن.....شاید!!

خواب دیدم تمام اینا رو

شاید!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 14:13  توسط مینــــــو  | 

 

شايد ديگر مرا نشناسی شايد مرا به ياد نياوری.اما من تو را خوب می شناسم.ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما و همه مان همسايه خدا.

يادم می آيد گاهی وقتها می رفتی و زير بال فرشته ها قايم می شدی.ومن همه آسمان را دنبالت می گشتم تو ميخنديدی و من پشت خنده ها پيدات می کردم.

خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی.توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود . نور از لای انگشتهای نازکت می چکيد.راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

يادت می آيد؟گاهی شيطنت می کرديم و می رفتيم سراغ شيطان.تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد.اما زورش به ما نميرسيد.فقط می گفت:همين که پايتان به زمين برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم.

تو شلوغ بودی آرام و قرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره می پريدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی.

اما هميشه خواب زمين را می ديدی.آرزويی روياهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنيا بيايی.وهميشه اين را به خدا می گفتی.و آنقدر گفتی و گفتی که خدا به دنيايت آورد.منهم همين کار را کردم.بچه های ديگر هم.ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد.

تو اسم مرا از ياد بردی و من اسم تو را.ما ديگر نه همسايه هم بوديم و نه همسايه خدا.ما گم شديم و خدا را گم کرديم...

دوست من هم بازی بهشتی!!! !نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده.هنوز آخرين جمله خدا توی گوشم زنگ می زنگ ميزند:(از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است.اگر گم شدی از اين راه بيا)

بلند شو.از دلت شروع کن.شايد دو باره همديگر را پيدا کرديم.!!؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 0:34  توسط مینــــــو  | 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 13:21  توسط مینــــــو  | 

 

 

کناره هر قطره ی اشکم هزار خاطره دفنه

اینقدر خاطره داریم که گویی قد یک قرنه

گلو می سوزه از عشقت.عشقی که مثله زهره

ولی بی عشق تو هر دم خنده با لبهای من قهره

درسته با منی اما به این بودن نیازارم

تو که حتی با چشماتم نمی گی آه دوستت دارم

اگه گفتی دوستت دارم فقط بازیه لبهات بو د

اگه نه رنگ خود خواهی نشسته توی چشمات بود

 

********

هر چی عشقه توی دنیا من می خواستم ماله ما شه

اما تو هیچ وقت نذاشتی  بینمون غصه نباشه

فکر می کردم با یه بوسه با تو هم خونه می مونم

نمی دونستم  نمیشه اخه بی تو نمی تونم

گله می کنم من از تو از تو که این همه بی رحمی

هزار بار مردم از عشقت تو که هیچوقت نمی فهمی......

 

*********

چشام همزاد اشک و خون دلم همساییه آهه

زمونه گرگ و عشق تو شبیهه مکر رو باهه

شدم چوپان ساده لوح کناره گله احساس

چه رسمی داره این گله سر چنگال گرگ دعواست

تواینقدر خواستنی هستی که این گله نمی فهمه

اگه لبخند به لب داری دلت از سنگ وبی رحمه

 *********

 ببخش خوبم اگه این عشق حیله ی تو رو رو کرد

نفرین به دل ساده که به چنگال تو خو کرد

 هر چی عشقه توی دنیا  من می خواستم ماله ما شه

اما تو هیچ وقت نزاشتی بین ما غصه نباشه............

 فکر می کردم با یه بوسه........

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:3  توسط مینــــــو  | 

این دو سه روزه.....عالی گذشت!!
جایی بودم که موقع های دلتنگیم هواش به سرم می زد
ارزوشو می کردم
با سنگ صبور دوران نو جووونیت
نم نم بارون واسه اولین بار تو سال
بلعیدن...با حرص نم بارووون و ساختمون های کاه گلیش
ساعت ها موندن تو تنهاییش و اعتراض نکردن دیگران به برخوردت....
همش
یه رو یا بود واسه من!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 15:30  توسط مینــــــو  | 

این روزها اتیش بازی بین بزر گتر ها مد شده انگار

بازی که خواسته یا نا خواسته باید تو هم قاطی اونا بشی
اتیش بازی که به نظر من که خودمو یه ادم بزرگ در عین حال بچه می بینم
 خنده داره نه
  چرا درو غ بگم؟
چرا حاشا کنم؟
اصلا از این حرفی که می زنم خجالت نمی کشم
خیلی وقتا خواستم ادم بزرگ بشم
مثله اونا حرف بزنم
 مثله اونا بشم
 اما نمی تونستم
 یعنی الانشم نمی تونم
 با رها و بارها واسه اینی که هستم سر زنش شدم و می شم
چرا که من یه ادمی که میانگین سنیش ادم بزرگ نشونش می ده
 اونی نیست که باید باشه
 من نمی خوام ادم بزرگ بشم مگه زوره
 نمی تونم بشم
 نمی تونم مثله ادم بزرگا دل چندین نفر رو بشکونم  بعد غرورم اجازه نده برم  معذرت بخوام
نمی تونم اشک کسایی رو در بیارم که تو اوج خوشحالی شونه
 عروسیه یکی یک دونشونه
دلشو بشکونم و اونو ببینم که یه گو شه کز کرده و اروم اروم اشکشو با گوشه  رو سریش می گیره که کسی نبینه
نمی تونم ببینم کسایی که قرار بوده رو زی واسه عروسی یکی یک دونش سنگ تموم بزارن این طوری یه گو شه بشینن و فقط  از دور نگاه کنن
  نمی خوام ادم بزگ بشم
 متنفر م از هرچی ادم بزرگه
اما فکر کنم دیشب شدم
 اونی که اصلا نمی خواستم باشم
  اون با تمام بغضش منو کنار کشید و شکایت می کرد
با جون و دل خریدار تمام بغض در د و شکایتاش بودم
 با اشکش اشک ریختم  با خنده ای که نکرد  بازم تو خودم شکستم
به قول شاملو
مرا اهلی کرده اند
فقط همین
خوشحال بودم که ادم بزرگ نیستم
 ولی اون روی من یه حساب دیگه ایی بجز بچه بودم
 وبه جز ادم بزرگ بودنم

باز کرده بود
 با هام حرف میزد
 نمی دونم شاید من اینطوری فکر می کنم
وقتی برگشتم خونه
 همش این جمله اش تو ی ضهنم چرخ می خورد
من فقط با تو حرف می زنم  و فقط حرف تو رو قبول دارم
این یعنی چی؟؟
 یعنی من هنوز ادم بزرگ نشو دم که بتونم دروغ بگم
همه چیز رو اون طوری که هست می گم
 حتی به اونی که نباید یه کلمه از اون چیزی که پیش اومد رو بشنوه!!!!
الان که فکرشو می کنم

نمی دونم!!!!!!
جالبه...
تو رو با کسایی که ده سال از خودت کوچیک تره تو یه رده حساب کردن
همه چیز مثله یه فیلم جلو  ی چشام رژه می ره
اخرش...


 نمیخوام آدم بزرگ شم

فقط همین

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 15:50  توسط مینــــــو  |